بی تو در خلوت خود سنبل نازی دارم
که زشب تا به سحرازغم او بیدارم
بی تو در کنج دلم شورو ضعف دیگر نیست
تا تو رفتی زغم و درد ومحن پر بارم
می کَنَم نام تو را روی دل ماه تمام
تا تماشا بکنم من که شبان بیدارم
می کَنَم نام تو را روی درختان بلند
چه کنم من که سحر تا دل شب بیدارم
بی تو در کلبه ی تنهایی خود زار و غریب
تا ابـد خرمنـی از غصه در این دل دارم
* ضمن خوش امــــد گویی به عزیزانم ،ازتون میخوام که لطفا نظر خـصوصی نذارید ....
فـــداتون شمیـم.
تاريخ : یکشنبه بیستم آذر 1390 | 11:7 | نویسنده : شمـیــم |
بیاختیار
به حماقت خود لبخند میزنم
سیاه لشکری بودم
در عشق تو
افسوس ...
حالا لمس کن کلماتی را
که برایت مینویسم
لمس کن نوشتههایی را
که لمس ناشدنیست و عریان …
لمس کن گونههایم را
که خیس اشک است و پر شیار …
لمس کن لحظههایم را …
لمس کن …
تویی که میدانی من چگونه
عاشقت بودم،
بودم؟!
نه، عاشقت ....
لمس كن این حماقت دوستداشتنی را...
تاريخ : دوشنبه پنجم فروردین 1392 | 14:15 | نویسنده : شمـیــم |
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که همه خوندن یا شنیدن :
تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند
دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد
آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك
ما سيب نداشت
بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق
رو اینجوری داده:
من به تو خنديدم
چون كه
مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق
تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك
لرزه انداخت به دستان
من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
و من رفتم و
هنوز
سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار
كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت
و از اونا جالب
تر جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا
شاعر داده
که خیلی جالبه بخونید :
دخترک خندید و
پسرک ماتش
برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و
دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که
پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و
دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر
لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می
گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم
غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه
اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا، رابطه با سیب
نداشت
تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391 | 18:36 | نویسنده : شمـیــم |
و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن
و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !
ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !
بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !
چه زیباست بخاطر تو زیستن ...
ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !
چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !
بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... !
چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !
برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !
کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !
ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!
و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !

تاريخ : چهارشنبه چهارم مرداد 1391 | 18:6 | نویسنده : شمـیــم |
تاريخ : شنبه بیست و چهارم تیر 1391 | 21:17 | نویسنده : شمـیــم |
که نگاهم به روي هيچ کس خيره نماند
به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود
که دست هيچ کس را در هم نفشردم
به خاطر حرفهاي عاشقانه تو بود
که حرفهاي هيچ کس را باورنداشتم
به خاطر دل پاک تو بود
که پاکي باران را درک نکردم
به خاطر عشق بي رياي تو بود
که عشق هيچ کس را بي ريا ندانستم
به خاطر صداي دلنشين تو بود
که حتي صداي هزار ني روي دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
فقط به خاطر تو
![]()
![]()
تاريخ : پنجشنبه هشتم تیر 1391 | 19:54 | نویسنده : شمـیــم |

تاريخ : دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391 | 13:8 | نویسنده : شمـیــم |
بوسه یعنی لذت دلدادگی
لذت از شب لذت از دیوانگی
بوسه آغازی برای ما شدن
لحظه ای با دلبری تنها شدن
بوسه آتش می زند بر جسم و جان
بوسه یعنی عشق من با من بمان

به سلامتی دو بوسه اولی وقتی بچه به دنیا میاد، مادر می بوستش ولی بچه نمی فهمه دومی وقتی مادر از
دنیا میره بچه می بوستش ولی مادر دیگه نمی فهمه . . .
سیگار بعدی را روشن میکنم کامی از لبش میگیرم بجای لبهایی که چندی است نبوسیده ام انگشتانم بوی تند
سیگار میگیرند همان انگشتانی که همچو باد جنگل موهای تورا نوازش میکردند دیگر این اندام سوزان تو نیست
که مرا احاطه کرده دود سیگار است و بس . . .
سیگارم که به آخر میرسد
لبم را میسوزاند مانند بوسه ای
که تو هنگام خداحافظی به آن تقدیم کردی . . .
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 | 12:4 | نویسنده : شمـیــم |
تاريخ : جمعه نوزدهم خرداد 1391 | 17:53 | نویسنده : شمـیــم |
همه شيرهاي آبي كه در طول روز مي بينيد تا حد امكان (با انبر قفلي) سفت كنيد.
وقتي ميخواهيد به توالت برويد . با صداي بلند . قصد خود را در خانه اعلام كنيد( نوع مواد خروجي الزامي ميباشد ... جامد و مايع )
اگر سر دوستتان طاس است مرتب از آرايشگرتان تعريف كنيد
صابون را كف وان حمام جا بگذاريد
كادوي عروسي دوستتون بهش تراول 500000 ريالي تقلبي هديه بديد
وقتي كسي در توالت و حمام است . با عجله به درب دستشويي حمله برده و با سرعت 1000 بار در
دقيقه دستگيره درب رو تكان دهيد و پشت سر هم بگيد اين چرا باز نميشه
شبهاي جمعه پشت درهاي اتاقهاي خونه . صداهاي عجيب از خودتون در وكنيد.
پنج شنبه شب ها موقع خوبي براي تعريف داستانهاي جن و پري است.
توي حموم عربده بكشيد ...
اگر كسي به حمام رفت ... بلافاصله تمام شيرهاي آب گرم و سرد خانه را باز كنيد...
در صف پمپ بنزين بوق ممتد بزنيد
سر پيچها و جاهايي كه سبقت ممنوع است . با 20 تا حركت كنيد ...
عكسهاي عروسي دوستتون رو با دستهاي چرب تماشا كنين
وقتي مامان جارو برقي رو روشن ميکنه از ترس جيغ بکش.
نصفه شب مامان رو از خواب بيدار کن تا بهش نشون بدي که ميتوني خودت از تخت بياي پايين!
مرتب جلوي مهمونا از عموي پيرتون كه موهاش رو رنگ مشكي زده بپرسين كه چه رنگ مويي استفاده ميكنه .....
اگر كسي توي خيابون تف انداخت بلافاصله صورتتون رو بگيريد و بگيد اخ .. يعني آب دهن طرف افتاد رو صورتت و ميتونيد دعوا راه بياندازيد
هنگام راه رفتن سعي كنيد پشت كفش مردم رو با نوك كفشتون بزنيد ... هر چه بيشتر كفش مردم رو از پا در بياريد امتياز بيشتري ميگيريد
وقتي به يک مغازه شيک شلوار فروشي رفتيد ، برخلاف تاکيدهاي فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکي شود ، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد
درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئي بکشيد
روي ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد : لطفا اينجا چيزي ننويسيد .
به کسي که دندون مصنوعي داره بلال تعارف کنين
عکسهاي قبل از ازدواج خودتان را با حسرت نگاه کرده و با صداي بلند بگوييد چه اشتباهي کردم ، چي بودم و چي شدم
در هنگام سرو شام در حالي که زير لب با خود زمزمه ميکنيد، گاهي هم از رستوران نزديک منزل تعريف و تمجيد کرده و با حسرت به غذاي همسرتان خيره شويد
در مناسبتهاي مختلف که لباس هديه ميدهيد سعي کنيد رنگي را انتخاب کنيد که همسرتان از آن رنگ متنفر است و در زمان اهدا بگوييد ديوانه هم اين رنگ را مي پسندد
تبصره...
هر كدوم از اين كارها = فحش خوردن
تاريخ : سه شنبه نهم خرداد 1391 | 17:24 | نویسنده : شمـیــم |
رو دوچرخه پا میزد، ........ رد شدش از دم باغ
پای یک درخت رسید ، ........ صدای خوبی شنید
نگاهی کرد به بالا ،........... صاحب صدا رو دید
یه قناری بود قشنگ ، ......... بال و پر ، پر آب و رنگ
وقتی جیک جیکو میکرد ، ......... آب میکردش دل سنگ
قلب زاغ تکونی خورد ،...... قناری عقلشو برد
توی فکر قناری ، .........تا دو روز غذا نخورد
روز سوم کلاغه ،........رفتش پیش قناری
گفتش عزیزم سلام ، ........اومدم خواستگاری!
نگاهی کرد قناری ، ......بالا و پایین، راست و چپ
پوزخندی زد به کلاغ ،....... گفتش که عجب! عجب
منقار من قلمی ، .......منقار تو بیست وجب
واسه چی زنت بشم؟..... مغز من نکرده تب
کلاغه دلش شیکست ،..... ولی دید یه راهی هست
برای سفر به شهر ،...... بار و بندیلش رو بست
یه مدت از کلاغه ،......... هیچ کجا خبر نبود
وقتی برگشت به خونه ،........ از نوکش اثر نبود
داده بود عمل کنن ، ........منقار درازشو
فکر کرد این بار میخره ،.... قناریه نازشو
باز کلاغ دلش شیکست ، ........نگاه کرد به سر و دست
آره خب، سیاه بودش! .......اینجوری بوده و هست
دوباره یه فکری کرد ، .......رنگ مو تهیه کرد
خودشو از سر تا پا ،........ رفت و کردش زرد زرد
رفتش و گفت: قناری! ......اومدم خواستگاری
شدم عینهو خودت ،......... بگو که دوسم داری
اخمای قناریه ، .......دوباره رفتش تو هم!
کلهمو نگاه بکن ،......... گیسوهام پر پیچ و خم
موهای روی سرت ،........ وای که هست خیلی کم
فردا روزی تاس میشی!...... زندگیمون میشه غم
کلاغ رفتش خونه ........نگاه کرد به آیینه
نکنه خدا جونم ! .......سرنوشت من اینه؟!
ولی نا امید نشد ،...... رفت تو فکر کلاگیس
گذاشت اونو رو سرش ، ....تفی کرد با دو تا لیس
کلاه گیسه چسبیدش ،.... خیلی محکم و تمیز
روی کلهی کلاغ ،..... نمیخورد حتی لیز
نگاه که خوب میکنم ، ....میبینم گردنتو
یه جورایی درازه ، ......نمیشم من زن تو
کلاغه رفتشو من ،...... نمیدونم چی جوری
وقتی اومدش ولی ، .....گردنش بود اینجوری
خجالت نمیکشی؟.... واسه گوشتای شیکم!؟
دوست دارم شوهر من ، .....باشه پیمناست دست کم!
دیگه از فردا کلاغ ،.... حسابی رفت تو رژیم
میکردش بدنسازی ، .....بارفیکس و دمبل و سیم
بعدش هم میرفت تو پارک ،..... میدویید راهای دور
آره این کلاغ ما ،.....خیلی خیلی بود صبور
واسه ریختن عرق ، .....میکردش طناببازی
ولی از روند کار ، ....نبودش خیلی راضی
پا شدی رفتش به شهر ،.... دنبال دکتر خوب
دو هفته بستری شد ، .....که بشه یه تیکه چوب
قرصای جور و واجور ، ....رژیمای رنگارنگ
تمرینهای ورزشی ، ....لباسای کیپ تنگ
آخرش اومد رو فرم ، .....هیکل و وزن کلاغ
با هزار تا آرزو ، .....اومدش به سمت باغ
وقتی از دور میومد ، .....شنیدش صدای ساز
تنبک و تنبور و دف ، ....شادی و رقص و آواز
دل زاغه هری ریخت !........ نکنه قناریه؟
شایدم عروسی ......... بازای شکاریه!!
دیدش ای وای قناری ، .....پوشیده رخت عروس
یعنی دامادش کیه؟ .....طاووسه یا که خروس؟
هی کی هست لابد تو تیپ ، ....حرف اولو میزنه!
توی هیکل و صورت ، ....صد برابر منه
کلاغه رفتشو دید ،..... شوهر قناری رو
شوکه شد ، نمیدونست، ....چیز اصل کاری رو!
میدونین مشکل کار ،.... از همون اول چی بود؟
کلاغه دوچرخه داشت ،.....صاحب بی ام و نبود
تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 0:58 | نویسنده : شمـیــم |
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:
- چرا دوستم داری؟ واسه چی می گی عاشقمی؟
- دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا" دوست دارم
- تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟
- من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم
- ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
- باشه.. باشه! میگم... چون تو خوشگلی، صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی، دوست داشتنی هستی، با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت...
- دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت. پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون:
عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟
نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دلیل میخواد؟
نه! معلومه که نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
----------------
----------------

تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 | 0:46 | نویسنده : شمـیــم |
سیب شود رویتان، سرخ و سپید و قشنگ
سبز شود جانتان ، سبز و بلندو کمند
سیر شود کامتان ، از کرم کردگار
سکه شود کارتان ، روزیتان برقرار
ماهی عمرت بود ، پر حرکت پر تلاش
غم بشود سنجدی ، رخت ببندد یواش
پر ز حلاوت شود ، چون سمنو زندگی
غرق سعادت شود ، شیوه ء این بندگی
برایتان به تعداد برگهای تازه ای که بر درختان در بهاران می روید روز های سر شار از شادی و خوشی ارزو دارم .
سال نو ییشاپیش مبارک
««« شمیم جووون »»»
تاريخ : یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | 23:51 | نویسنده : شمـیــم |
دفتر عشـــق که بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون که عاشقــــت بود
بشنواین التماس رو
تاريخ : دوشنبه هشتم اسفند 1390 | 15:28 | نویسنده : شمـیــم |
این عشق نیست هوسه !!
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند ولی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد
عشق هایی که سر پیچ خیابان برسد....

دلم برای تنهایی میسوزد چرا هیچکس او را دوست ندارد مگر او چه گناهی کرده که تنها شده
جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد دیشب تنهایی از اتاقم گذشت دنبالش دویدم ولی
او رفته بود.تنهای تنها نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم از گریه چشمانش قرمز
بود برایش گریستم آخر او از تنهایی مرده بود تنهایی مردو من تنها تر شدم....


می دونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه ؟ لبخندی که بی اراده رو لبهای یک عاشق نقش می بنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه : دوستت دارم
دوستت دارم ....
تاريخ : دوشنبه هشتم اسفند 1390 | 15:27 | نویسنده : شمـیــم |
از آغاز خلقت تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطي ? نه خالي ! نه خواب و خيالي !
من اي حس مبهم تو را دوست دارم
سلامي صميمي تر از غم نديدم
به اندازه ي غم تو را دوست دارم
بيا تا صدا از دل سنگ خيزد
بگوييم با هم : تو را دوست دارم
جهان يک دهان شد هم آواز با ما :
تو را دوست دارم !! تو را دوست دارم
تاريخ : پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | 12:40 | نویسنده : شمـیــم |
01) English : I Love You
02) Persian : To ra doost daram
03) Italian : Ti amo
04) German : Ich liebe Dich
05) Turkish : Seni Seviyurum
06) French : Je t'aime
07) Greek : S'ayapo
08) Spanish : Te quiero
09) Hindi : Mai tumase pyre karati hun
10) Arabic : Ana Behibak
11) Iranian : Man doosat daram
12) Japanese : Kimi o ai shiteru
13) Yugoslavian : Ya te volim
14) Korean : Nanun tangshinul sarang hamnida
15) Russian : Ya vas liubliu
16) Romanian : Te iu besc
17) Vietnamese : Em ye^ Ha eh bak
18) Syrian/lebanese : Bhebbek
19) Swiss-German : Ch'ha di ga"rn
20) Swedish : Jag a"Iskar dig
21) Africans : Ek het jou li ...
تاريخ : دوشنبه سوم بهمن 1390 | 16:57 | نویسنده : شمـیــم |
قصه اينجوري شروع شد.....
که تو بيقراري من رسيدي/منو ديدي/ مثل خورشيد تو تابيدي
به تن مرده عشقم / تو دميدي/منو ديدي
قصه اينجوري شروع شد....
اون سوار خسته راه ي که کشيدي / تا در کوچه احساس و پريدي / منو ديدي / منو ديديقصه اينجوري شروع شد.....
قصه عشق من و تو / قصه پاييز و برگه / قصه کوچ تگرگه / قصه جنگل و رازه / قصه درد و نيازه / قصه درد و نيازهقصه اينجوري شروع شد....
حالا من موندم و احساس / که يک دنياست / آخر عشق منو تو يک معماست / غصه ما رو نخور / صبح غزل خون ديگهپيداست / ديگه پيداست.

تاريخ : یکشنبه بیستم آذر 1390 | 11:1 | نویسنده : شمـیــم |
من از جنس زمينم خوب ميدانم
كه گل در عقد زنبور است ولي سوداي بلبل دارد و بال و پر پروانه را دوست مي دارد
نيا باران پشيمان ميشوي از آمدن
زمين جاي قشنگي نيست
در ناودان ها گير خواهي كرد
من از جنس زمينم خوب ميدانم
كه اينجا جمعه بازار است
و ديدم عشق را در بسته هاي زرد كوچك نسيه مي دادند
در اينجا قدر مردم را به جو اندازه ميگيرند
در اينجا شعر حافظ را به فال كوليان در به در اندازه ميگيرند
نيا باران زمين جاي قشنگي نيست.................

تاريخ : یکشنبه بیستم آذر 1390 | 10:58 | نویسنده : شمـیــم |
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
سرشار می کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و می شود از آنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد
یک پنجره برای من کافیســــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــ*ـ*ـ*ـ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
*ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ*ـــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــ ـــــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــــــــــ*ــــــ ـــــ ــــ ـــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ *ــــ ـــ ــــ ــــ ـــ*ــــــــــــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــ*ــ ـــ ـــ ـ*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــــــــ*ـ ـ*ـــــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــ*ــــــــــــــــــــ*
*ـــــــــــــــــــــــــــــ*
*ــــــــــــــــ*
*ــــــ*
*
تاريخ : یکشنبه بیستم آذر 1390 | 10:53 | نویسنده : شمـیــم |
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...
زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.
تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.
اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...
دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!
دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...
یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389 | 19:44 | نویسنده : شمـیــم |








